18 آبان هر سال دلم برای همه ی بچه های دانشگاه آزاد بوشهر تنگ می شود. 7 شبانه روز تحصن آنهم در دانشگاه آزاد اسلامی.... که نه دانشگاه بود! نه آزاد ! و نه اسلامی!!! روز اول ماه رمضان... غذای مسموم سلف عده ای را روانه ی بیمارستان کرد و در جواب اعتراض دانشجویان حرفهای تحقیر آمیزی زده شد.
شب من و تنها چند نفری که سرمان بیشتر امادگی بر باد رفتگی داشت تصمیم به اعتراض گرفتیم.
فردا صبح مقابل دانشکده فنی تجمع کردیم اما کمتر سری دیدیم که اندکی پروا در خود داشته باشد. همه آمدند و غروب آنروز در خیابان جنب دانشکده زیر یک درخت با دهان روزه به ادامه ی تحصن فکر می کردم ! آقایی مودب روبرویم ایستاد و گفت: شب که نمی مانید؟ پاسخ ندادم... دوباره گفت : می دانید همه ی دانشگاههای کشور تحصن است؟!؟! پرسیدم چرا؟ گفت: اعتراض به حکم اعدام اقاجاری!! شانه ی بالا انداختم. سرم شدیدا درد میکرد و از پیغام های تهدید آمیز ریس دانشگاه خسته بودم. شب را نماندیم و بعد از افطاری که با پول بچه ها خریده بودیم برای فردا قرار گذاشتیم. با موتور یکی از دوستان به خانه ی دوستی رفتم که کسی هم پیدایم نکند اما....
ساعت 10-11 زنگ در به صدا در آمد و من را خواستند!!! فرصت نشد چگونه یافتنم را بپرسم .با پیکان سفیدی به خانه ای رفتیم که ظاهرا متعلق به بسیج ناحیه بود. وقتی رسیدم 7-8 نفر از دوستان که با هم قرار اعتراض را گذاشته بودیم نیز آنجا بودند. رفتار مودبانه آدمهای انجا آزار دهنده بود. کاملا مصنوعی و مسخره ادای آدمهای مهربان را در می آوردند. بالاخره بزرگان رسیدند. از استانداری/ از سپاه / نماینده شورای تامین/ و یک نفر که تا پایان تحصن چند بار اسمش را یادش رفت و هی با اسامی متفاوت خودش را معرفی می کرد. و نفر دیگر که مهمترین بود و همه او را دکتر صدا می زدند!!! تا نزدیک سحر با ما حرف می زدند و هرچه به پایان نزدیک تر می شدیم حرفها بوی تهدید می گرفت رنگ خشونت!! بوی سحری که در اتاق بغلی آوردند از پایان جلسه خبر می داد که تمام پیامش در جمله آقای دکتر خلاصه می شد: انشاالله فردا به تحصن پایان دهید که ما دیگر مزاحم خواب و درس خواندن شما نشویم... البته امشب برای آشنایی اینجا آمدید. هر شب نمی شود مزاحم برادران این قسمت شد اما با درایت شما فکر نکنم نیازی به ملاقات شما در جای دیگر و البته(با خنده و در حالی که بر شانه یکی از بچه ها می زند) نه با این رفتار !!! خواهد بود!
سحری - که خورشت قیمه بود و چلویی چرب- را که خوردیم (چه خوردنی !!) ما را یکی یکی به درب خانه هایمان رساندند نه آنجا که سوارمان کردند!!! برای این همه تیزهوشی باید هورا کشید! نه؟!؟!؟!
پی نوشت: ادامه خواهد داشت . . . این تازه شب اول بود!!!
الهی من فدای شما برم / الهی تمام فامیل ما تیکه تیکه بشن شما خوشحال بشی / الهی رو همه ی زنهای فامیل آب جوش بریزه سر تا پاشون اخم خانوم سوسانو رو نبینم / خدا کنه پسر کوچیکم بره زیر تریلی هجده چرخ له شه نفهمن آدم بوده یا آش رشته و با موچین از لای آسفالت درش بیارن اما آقازاده "یوری خان " مگس روش نشینه.. ای الهی... ای الهی....
آقای جومونگ خان عزیز به ایران تشریف آوردین / انگار همه ی دنیا و آخرت رو به ما دادن. ما فقط یه آرزو تو دنیا داشتیم اونم دیدن شما از نزدیک بود که برآورده شد! دیگه هیچ کاری نداریم جز دیدن این چند قسمت باقیمانده ی افسانه تون تا بعد آماده ی مردن بشیم.
آقای جومونگ الان چند وقته هی میگیم این هفته میاد هی نمیومدی هی میگفتیم شاید این هفته دیگه بیاد هی نمیومدی اما بالاخره اومدی که من فدای میکروب زیر ناخن شما بشم!
اما آقای جومونگ شما که می خواستید تشریف بیارید / خوب یه خبری میدادی برادر / سرور / رییس / احمق / نفهم ...البته ببخشیدا یهو اعصبانی شدیم اخه الان شرایط فرق کرده تا اون اولای سریالتون. اگر خدایی نکرده / زبونم ساطوری بشه / آتیش سیگار تو چشمم فرو کنم / یه وقت یه بلایی سر شما می اومد ما چه غلطی می کردیم؟!
الانه هر کدوم از فامیلهای وابسته و واباز که می خوان بیان ایران از ما استعلام می کنن که ما هم میگیم نه لازم نکرده / نیان. تازه همه ی اونا اندازه ی چرک لای انگشت پای شما هم برای ما ارزش ندارن. واقیعتش الان ما یعنی اونا دنبال جاسوس می گردن / شرایط جاسوس بودن هم خارجی بودن کفایت می کنه. البته خودمون یعنی خودشون یه زن فرانسوی پیدا کردن که بدرد نمی خورد / زنه قدش از مجموع قد دکتر و غلام سخنگو و سعید دادستان بلند تر بود! که خودش مایه آبروریزی می شد .خلاصه ولش کردن رفت!
چندتا هم انگلیسی گرفتیم یعنی گرفتن که همچی مالی نبودن. تازگی ها هم بعد از کلی بدبختی و گشتن 3تا آمریکایی تو کوه و بیابون پیدا کردن که خوبه اما فعلا. ولی هنوز هم اگه باشه میخوان / کشورش هم خیلی مهم نیست. تازه کره که هی با آمریکا جلسه داره و با کره شمالی کشور دوست و برادر و همسایه !!! رابطش بده....
حالا اگر گرفته بودنت و روم به دیوار / بلانسبت / گلاب به روت برده بودنت کهریزک چه غلطی می کردیم ؟! ها؟! اونجا که شما خبر نداری مادر مرده ی بیچاره... چه کارایی که نمی کنن / شکنجه و زدن و اینا مال صبحونته / اما ناهار و شامت که وااااااای نگو که نمی تونم بگم اصلا روم نمیشه.
آخه به امید کی اومدی یهو؟! کی..!! ضر.... یعنی صاحب رسانه ملی؟!؟!؟! شما چرا برادر؟! آخه اول از ما یه پرس و جو می کردی بعد مثل گاو مش حسن سرت مینداختی پایین و میومدی تهرون. آقا این صاحب رسانه ملی اصلا قابل اعتماد نیستا . یه وقت گول حرفاشو نخوریا .این یک موزماری که دومی نداره. آقا اینا به "ربنای" استاد شجریان رحم نکردن! اصلا ماه رمضون بی "ربنا" یه چیزی کم داره.شما که خودت اهل نماز و روزه هستی حتما. اما این موزمار زورش اومده دیگه نمیزارتش. تازه یه برنامه بود "90" که مجریش مو فرفری بود...چشماش تقریا خلاف جهت هم بودند می گفتن آستیگماته... یادت اومد؟! آقا اینم نمی زارن پخش شه!! حالا این شد صدا و سیما؟!
آقا یه چیز میگم بین خودمون باشه. قول بده غیرتی هم نشی.خوب؟ آقا این موزماره به خانوم سوسانو نظر داره!!!!بله...... وگرنه شما که خودت از شجریان و فردوسی پور شرتری. چرا سریال شما قطع نشد؟! همین دیگه بخاطر خانوم سوسانو قطعش نمی کنن. ولی بگما مقصر خودتی... ما تو اینترنت یه چیزایی از همسرتون دیدیم.... که کاش کور میشدیم و نمی دیدیم اما حالا وقتش نیست براتون تعریف کنم اصلا شرمم میشه بگم... ولش کن....خوب مشتی یکم حواست بیشتر پی زن و زندگیت باشه . سیب زمینی هم غیرتش از تو بیشتره خاک بر سر!!!
حالا هم غصه نخور فعلا که بحمداله اتفاق بدی نیفتاده. اما حالا که این همه راه اومدی کاش حداقل وزیری / چیزی شده بودی. اسمت رو می دادی دکتر تو قرعه کشی وزارت شرکت می کردی. مثلا بدرد وزیر نیرو می خوردی چون نیرومندی یا وزیر دفاع که فیت خودته... تازه حرفی هم پشت سرت نیست.آخه این آرژانتینیا چون تیم فوتبالش از ما ضعیف تره و تازه مارادونا هم قدش از دکتر کوتاه تره(هست؟!؟!) زورشون گرفته حرف مفت می زنن.اما پشت سر تو که حرفی نیست خدا رو شکر . خلاصه هر وزیری می شدی خوب بود که البته همینجوری الکی هم نبودا بسته به شانست بود که کدوم کاغذ رو ور داری!! آدم خرشانسی هم هستی که!!
دیگر ملالی نیست جز اینکه اگر اینبار خواستی بیای خبر بده .اینجا از کهریزک تا وزارت راهی نیستا!!!!
قربان شما / فدای شما /
چوپانقلی
در این بازار دلتنگی نفس از سکه افتاده
تماشا کن تماشا کن عجب چوپان بی رحمی
که با گرگ شکم پاره به جان گله افتاده
عجب شطرنج پر رنجی عجب شاه سیه کاری
دریغ کین شاه بی مهره به جان قلعه افتاده
صبوری را سفر کردیم برهنه پا تا اینجا
عجب زیبا سرابی بود مه در چشمه افتاده
مرا آغوش خود تن کن به وقت خوب لالایی
که خواب از متن چشمانم همه از قلم افتاده
بدون توضیح: دلم بی رحمانه تنگ است.
هی .... تو که ستاره ام را برداشتی لطفا آنرا بیاور و سر جایش بگذار. این ستاره برای تو نوری اعتراف نخواهد کرد! مطمئن باش! تازه اگر بیاوری مژدگانی هم می دهم .مثلا یک کارت ایرانسل طرح سیاه که با آن به هیچستان می توانی تماس بگیری.تماس بدون ترس از آنفولانزای خوکی! یا یک بلیط هواپیما برای رفتن به هر جا اما یکسره با یک بیمه ی عمر که به آن ضمیمه شده است !!
باور کنید برای یافتن ستاره ام به زندانها هم سر زدم اما نبود که نبود. هر شب شعبده بازی در دادگاه را تماشا میکنم شاید ستاره ام را در حال اعتراف پس از تحول عظیم ببینم اما ندیدم که ندیدم. قبرستان ستاره ها که پر از ستاره است از لطف تیر باران آسمان را نیز گشتم اما نام ستاره ام بر هیچ سنگی حک نشده بود!!!
از هر عابر پیاده روی کوچه های دیروز و امروز و فردا سراغی از ستاره ام میگیرم اما افسوس! و حتی از سپورهای زحمت کش شهرداری که هر روز صبح باید ستاره ها را از روی زمین چمن / پردهء سینما / صفحه تلویزیون / صحن علنی دادگاه / بند ۲۰۹ زندان اوین / امیر آباد تهران / میدان ونک / مصلای نماز جمعه / اتاق ها و حریمهای خصوصی مردم .... کبود و نابود و نادم بردارند و نمی دانم می سوزانندش یا خاکشان می کنند یا هر دو که اگر بسوزانندش دودش در چشم مستان خشم میرود و اگر خاکشان کنند با جنگل ستاره های فردایش سبز چه کنند.!!!!
بهر حال...... اگر ستاره ام را برداشتی مراقبش باش.
شبها برایش لالایی بخوان که کم خوابست..
صبحها صبحانه نمی خورد تنها یک لیوان چای یا فنجانی نسکافه او را بس است..
ناهار را از بس که بازیگوش است فراموش می کند.لطفا یادش بیاور..
با ستاره ام مهربان باش او از آسمانست و به جبر جاذبه زمین اینک خاکی شده و اگر روزی از ستاره ام خسته شدی آنرا به هر سوی پرتاب نکن.. می شکند و فریادش تمام ستارگان را به خشم وا می دارد.
های ... ستاره دزدان.... ستاره ها در قلب صاحبانشان می درخشند بی اجازهء شما پس لطفا قلبم را .... قلبمان را در شورستانی خاک کنید بی نور هیچ آفتابی / بی آب هیچ بارانی / بی عشق هیچ عاشقی / شاید... آری شاید دیگر سبز نشوند و شما بی ستاره ها خوشحال به همدیگر لبخند خواهید زد!
شاید ...آری تنها و فقط تنها شاید. . . .
تقدیم به دلواپسان ستاره گم کرده که نمیدانند ستاره هایشان را در کجای خیابان گم کرده اند و در کجای این خاک خواهند یافتش و این دوری و فراق جزای کدامین گناه ایشان است.؟!؟!؟!
آزادی..... جرم اینست.